رویای خیس

موضوعات مرتبط: <-CategoryName->


برچسبها: <-TagName->
نوشته شده در چهار شنبه 29 آذر 1391برچسب:,ساعت 23:43 توسط نرگس|

نهایت عشق !


یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،
داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می انید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

موضوعات مرتبط: <-CategoryName->


برچسبها: <-TagName->
نوشته شده در دو شنبه 27 آذر 1391برچسب:,ساعت 20:33 توسط نرگس|

 

موضوعات مرتبط: <-CategoryName->


برچسبها: <-TagName->
نوشته شده در دو شنبه 27 آذر 1391برچسب:,ساعت 20:26 توسط نرگس|

الهى خودت آگاهى که دریاى دلم را جزر و مد است یا باسط بسطم ده و یا قابض قبضم کن.

 

الهى ناتوانم و در راهم و گردنه هاى سخت در پیش است و رهزنهاى بسیار در کمین و بار گران بر دوش یا هادى اهدنا

الصراط المستقیم صراط الذین انعمت علیهم غیر المغضوب علیهم و لا الضالین.

 

الهى عاقبت چه خواهد شد و با ابد چه باید کرد...

موضوعات مرتبط: <-CategoryName->


برچسبها: <-TagName->
نوشته شده در شنبه 25 آذر 1391برچسب:,ساعت 18:8 توسط نرگس|

از باغ می برند چراغانی ات کنند/ تا کاج جشن زمستانی ات کنند

 

پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار/ با این بهانه که بارانی ات کنند

 

یوسف به این رها شدن ازچاه دل مبند/ اینبار می برند که زندانی ات کنند

 

ای گل گمان نکن به شب جشن می روی/ شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند

 

یک نقطه بیش فرق بین رحیم و رجیم نیست/ ازنقطه ای نترس که شیطانی ات کنند

 

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست/ گاهی بهانه ایست که قربانی ات کنند

موضوعات مرتبط: <-CategoryName->


برچسبها: <-TagName->
نوشته شده در جمعه 24 آذر 1391برچسب:,ساعت 21:24 توسط نرگس|

 

شبا وقتی که بیداری .. خدا هم با تو بیداره


تا وقتی که نخوابی تو .. ازت چش ور نمیداره

 

خدا می‌بینه حالت رو .. خدا میدونه حست رو


از اون بالا میاد پایین .. خدا می‌گیره دسِت رو

 

خدا میدونه تو قلبت .. چه اندازه تو غم داری


خدا میدونه تو دنیا .. چه چیزی رو تو کم داری

 

خدا نزدیک قلب توست .. با یک آغوش وا کرده


نذار پلک‌هاتو روی هم .. اگه قلبت پره درده

 

خدا رو میشه حسش کرد .. توی هر حالی که باشی


فقط باید تو با یادش .. توی هر لحظه همراشی

موضوعات مرتبط: <-CategoryName->


برچسبها: <-TagName->
نوشته شده در یک شنبه 19 آذر 1391برچسب:,ساعت 18:18 توسط نرگس|



      قالب ساز آنلاین